تبليغاتX
دست نوشته های آخر شب

دست نوشته های آخر شب

چندین حکایت معتبر

                              

 

                تا نگاه می کنی وقت رفتن است
                بازهم همان حکایت همیشگی
                پیش از آنکه باخبر شوی
                لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
                ای دریغ و حسرت همیشگی 
                ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
    "امین پور"

                    " آذر ۱۳۹۰ . جنوب "

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/09/22ساعت توسط مسعود سروش |


 

"پتک"

نمیدونم از کجا باید شروع کنم اما دیگه هیچ فرقی نمی کنه ... از همون لحظه ای که منتظر اومدن استاد بودیم همه بچه ها ازجمله خود من تو فکر آینده نامعلوم که هدیه ترمهای آخر بود قلت می خوردن .سکوت سنگینی توی کلاس بود . مثل همیشه نزدیک ترین صندلی به تریبون اساتید  رو برای نشستن انتخاب کرده بودم توی همون لحظه که به هشت ضلعی های کف پوش کلاس خیره شده بودم ذهنم به اولین روز ثبت نام پرواز کرد(انگار همین چند ساعت پیش بود که با یه دنیا شور و امید وبا کلی تصمیم های محکم  پا توی ساختمون آموزش گذاشتم . بعد از پر کردن فرم های عجیب و غریبی که همه نوع قولی ازت میگرفت از واجبات بگیر تا ممنوعات! مسیری برام شروع شد که حتی فکرش رو هم نمی کردم که انتهاش چه بلایی قراره سرم بیاد...) ذهنم در حالی که توی گذشته و حال رفت وآمد میکرد متوجه سکوت سنگین کلاس شدم انگار این حس مشترک مثل ویروس همه بچه هارو آلوده خودش کرده بود . تازه متوجه خودکار توی دستم شدم که جوهرش به دیواره مخزنش مالیده شده بود و کم کم داشت عمرش رو کوتاه می کرد. سعی می کردم درصد الاستیکی بودن موادش روتخمین بزنم .انگشتهای دستم رودورخودکارمثل یه کولیس گرفته بودم و سعی داشتم قطر خودکار رو حدس بزنم . با همهمه صدای بچه ها متوجه اومدن شخصی شدم که قبل از خودش عطر عجیب و غریبش وارد کلاس شده بود.اما من برخلاف همیشه هیچ علاقه ای نداشتم بدونم کیه و مدرکش چیه. بومیه یا نه ؟ توی بدترین حالت ممکن  18 یا  19 دیگه  توی ریز نمراتم اضافه میشد. حالا چه فرقی میکرد درسش رو  کی به ما بگه .درحالی که  سرم رو با بی میلی بالا آوردم و موهای روی صورتم رو بالا زدم  ، احساسی که برام خیلی غریب بود توی تمام وجودم با سرعت شروع به حرکت کرد و فریاد میزد که توحتما این رو می شناسی ، خیلی خوب ، بهتر از خودت . عطر ملایم و لبخند مهربانانه ای که روی لبش نقش بسته بود احساس آرامشی ورای آرامش هایی که من تجربه کرده بودم رو به من هدیه میداد.جلسه اول علاوه بر معارفه ومعرفی کتاب ، بچه ها برای اینکه طرفشون رو محک بزنن که تا آخر ترم با چه تیپ آدمی باید سرو کله بزنن گاهی جو کلاس رو شلوغ می کردن ،همهمه ای درست میشد ، بی نظمی و شلوغی که هر کسی از پس جمع کردنش برنمی اومد،اما توی اون لحظه  بود که همه بچه ها به یک لبخند ملیحانه سرشار از شرم و حیا مهمون می شدن وتوی اون زمان بود که فقط از دیوار صدا در می اومد . کلاس دو ساعته به کوتاهی چند دقیقه برام گذشت. نیمه های شب در حال ورق زدن جزوه هام بودم کل نکاتی که از کلاس 2 ساعته 3 واحدی نوشته بودم به چند خط خلاصه میشد

     "(  استاد : خانم خوش فکر ...

        کتاب : الکترونیک نشلسکی جلد 2 .حتما خریداری شود . از روی کتاب درس میدیم . جزوه نداریم .

        امتحان میان ترم 25 آذر.

        یادآوری : طریقه ساخت ترانزیستور اثر میدان : یک ترانزیستور اثر میدان به صورت JFET با N کانال را انتخاب می کنیم و سپس دوقطعه نیمه هادی نوع P رادر آن نفوذ می دهیم  این امر سبب می شود دو ناحیه P , N   و همچنین ناحیه تخلیه در این ترانزیستور به وجود بیاید . دقت شود JFET های N کانال ماننده ترانزیستورهای قطبی دارای 3 پایه اما با نامهای متفاوت سورس ، درین وگیت

میباشند .)"

از ساعت 2 تا 4 بعدازظهر روز چهارشنبه فقط فرشته ای رو دیدم که به پاس نه های فراوونی که توی این سال ها گفته بودم به زمین هبوت کرده بود تا هدیه ای بشه به پاس زندگی نسبتا سالمی که کردم . مانتوی سفید نسبتا بلند ، مقنعه مشکی عقب رفته که چند تار موی خرمایی رنگ از اون بیرون زده بود صورت کاملا ساده ، بدون اینکه هیچ عامل خارجی از اون حمایت کنه . اولین سال تدریسش باعث شده بود وقتی که ازش سوالی پرسیده می شد دست و پاش رو گم کنه رنگ صورتش کمی تغییر میکرد اما وقتی از پس جواب سوال بر می اومد نفس عمیق نسبتا کوتاهی می کشید که خیال من وهمه بچه ها رو راحت میکرد . کل هفته رو با این فکر ها می جنگیدم سعی می کردم خودم رو از این افکار دور کنم  اما ظاهرا نیرویی بود که از پسش بر نمی اومد . هفته مثل برق باد  گذشت . شب قبل از چهارشنبه حتی به زور قرص هم نمی تونستم بخوابم.کامپیوتررو روشن کردم بی معتلی به سایت آموزش دانشگاه وصل شدم توی اسم اساتید دنبال نام خوشفکرمی گشتم ،50 یا60 اسمی که اونجا بود رو یک بار باسرعت مرور کردم  اما بعد از چند ثانیه درد زیادی رو توی چشمام حس کردم اشک زیادی توی چشمام جمع شده بود  تازه اون لحظه بود که  متوجه خاموشی لامپ اتاق ونور زیاد مونیتور شدم که چشمای من رو هدف گرفته بود  من که سعی داشتم هر چه زودتر رزومه و مدرک ویا هر چیزی که مربوط به خانم خوش فکرمیشد رو از توی سایت پیدا کنم با دستمال روی میز که خیلی تمیز به نظر نمی اومد اشک توی چشمام رو پاک کردم هنوز دیدم کاملا درست نشده بود که نام خوش فکر مثل تیری توی پیکرم جا گرفت . اسکن شده مدرک ، 4 مقاله نوشته شده و تاریخ و محل ارائه که جلوی هر کدوم به زبان انگلیسی نوشته شده بود . کاملا دست و پا شکسته تونستم کشور و دانشگاه محل تحصیل ورشته فارق اتحصیلی رو بخونم . " سطر اول با خط درشت نام و آرم دانشگاه کالیفرنیا که شنیده بودم در یکی از ایالت های امریکا  قرار داره  قید شده بود.مقطع کارشناسی ارشد رشته مهندسی الکترونیک."

نمیدونم چه حسی بود که دوست داشتم بیشتردرمورد خانم خوش فکربدونم چه نیرویی بود که من رو به این کار وامیداشت ؟ آیا این  همون نیرویی بود که شاملوتوی نوشته هاش اون رو تفصیر می کرد ؟ آیا من اون قدر بزرگ شده بودم که بتونم راجع بهش فکر کنم؟ من که تازه داشتم مدرک کارشناسیم رو ازیکی از دانشگاههای متوسط ایران می گرفتم ! درگیرهمین فکرها بودم که صدای اذون  مسجد محل که با صدای خیلی خفیف به گوشم می رسید  سکوت مرگ گونه اتاق رو شکست.ازلحظه اذون صبح استرس عجیبی توی دلم بود . باورم نمیشد یک هفته به این سرعت گذشته باشه . توی دعای بعد از نماز صبح تنها از خدا خواستم که من رو از این افکار دور کنه چون میدونستم که درگیر شدن به این مسائل من رو از هدف اصلیم دور می کنه هدفی که بیش از دوسال بود براش وقت گذاشته بودم :( اسفند سال آینده ، کنکور ارشد) . درحالی که هنوز دستم به دعا بود چهره معصومانه خانم خوش فکرلحظه ای از جلوی چشمم محو نمیشد . بوی عطر ملایمی که زده بود رو هنوز احساس میکردم . باورم شده بود توی منجلابی افتادم که هر چی بیشتر دستوپا می زنم بیشتر آلوده و درگیرش میشم . تا ساعت 2 بعد ازظهراون قدر الابذکرالله گفته بودم که دهنم کف کرده بود.من که عادت داشتم برای تفهیم بیشتر مطالب در پرسیدن سوال صرفه جویی نکنم اون روز فقط سرم پایین انداخته بودم و هرچیزی رو که میشنیدم روی کاغذ پیاده میکردم :

      "  انتقال مقداری از سیگنال جریان و یا ولتاژبه ورودی مدار را  فیدبک می گویند که در دو نوع است:

فیدبک منفی : جهت پایداری تقویت کننده ها و همچنین متناسب                                                                                                                                                                                                                                                                                                         

نمودن امپدانس ورودی و خروجی تقویت کننده ها .

 فیدبک مثبت : باعث ناپایداری تقویت کننده ها می شود ودرمدارات نوسان ساز یا اسیلاتور به کار می رود ... "

خیلی از مطالب رو توی مبحث تقویت کننده معکوس کننده مثل علت وجود علامت منفی درکنار تقسیم RF بر RI متوجه نشدم بقیه مباحث که ارتباط مستقیم با تفهیم این مطلب داشت رو هم چیزی نفهمیدم .کاملا اعصابم بهم ریخته بود ، سرم تیر می کشید ، خودکارم رو روی میز گذاشتم ، دستم به شدت میلرزید ، می ترسیدم چشمام رو از رو از نوشتهام بردارم وبه منبع صدایی که نزدیک به 1 ساعت بود صداش رو میشنیدم نگاه کنم گردنم کاملا خشک شده بود سرم روکه بی اختیار بالا آوردم آرامشی نوزادی رو داشتم که بعد ازچند ساعت دوری توی آغوش گرم مادرش آروم میگرفت. درحالی که خانم خوش فکر از روی شکل اثبات تقویت کننده غیره معکوس((AV رو توضیح میداد بچه ها با چشمایی که بازتراز حد معمول شده بود به سرعت مطالب رو روی کاغذ پیاده می کردن . آخرین کلاس هفته باعث شده بود اکثر بچه ها با ساک های مسافرتی  وارد کلاس بشن که تا کلام خسته نباشید رو نشنیده به سمت اتوبوس های شهرشون حروله کنن.من که چشمام به 2صفحه مطلبی که  دست و پا شکسته نوشتم  خیره شده بود بعد از سالها چهره پسر عموی بیچارم که روی دیگه سکه عشق روبدجوری چشیده بود جلوی چشمم اومد همون رویی که تن 27 بهار دیدش روبه خاک گور کشید... ابتدا همه چیز برای امیر خیلی خوب و شیرین شروع شد اونکه برکت و خیری از املاک مورثی پدرش ندیده بود یادمه از 10 یا 12 سالگی دست به زانوی خودش داشت اون قدر گره به دار قالی زده بود که به خیر نمره چشم 5/7 از خدمت معاف شده بود. بیست و دو سالش شده بود که با اندک سرمایه ای که توی این چند سال جور کرده بود تونست یه مغازه توی کوچه پس کوچه خان محمد اجاره کنه .صورت ساده ای که یه عینک ته استکانی چاشنیش شده بود و لبخند مهربانانه ای که جزو جدایی ناپذیر چهرش شده بود اون رو بیشتر ازهمه توی بازار قالی باف ها به فردی محبوب و امین تبدیل کرده بود چند ماهی طول نکشید که کارش از مغازه کوچیکش فراتر رفت ، امیر با سپردن نقشه وطرح به قالیباف هایی که توی خونهاشون کارمیکردن خودش رو از کارگری که به زحمت روزی 5 یا 10هزار تومان در می آورد به کارفرمایی تبدیل کرده بود که حالا بیش از 10 نفر برای اون کار میکردن .یکی از این کارگرها که امیر 2 یا 3 ماه یک بار به خونش سرمیزد مشتی حسن بود که دیگه هیچ کس امیدی نداشت بتونه سرپا بودنش رو ببینه . وقتی امیر وارد اون خونه میشد زن مشتی رو میدید که با گیس های حنایی که از زیر روسریش بیرون زده بود و چهره ای که خستگی چندین سال توش موج میزد به همراه دخترش پشت دار قالی نشسته بودن و خود مشتی که روی تخت چوبی گوشه اتاق خابیده بود و با دهان نیمه باز به امیر که همیشه پسرش رو توی همچین شمایلی آرزو میکرد خیره شده بود . امیر که از تنها برادرش که باعث حراج شدن خونه پدریشون شده بود منفعتی ندید،همیشه آرزوی خونه ای رو می کرد که هنوزدرش رو بازنکرده بوی عطرقرمه سبزی ریحون و نعنای تازه مشامت رو نشونه بگیره خونه ای که با وجود بد بختی های زیادی که توش وول می خوره اما کسایی که توش زندگی می کنن با تمام وجود همدیگر رو دوست داشته باشن . شباهت خونه مش حسن با خونه رویاهای امیر باعث شد رفت وآمدش به اونجا بیشتر بشه .همیشه با چند تا نون تازه بربری که به سفارش امیر پرکنجد میشد ویه پاکت میوه که خودش اونها رو دست چین می کرد وارد خونه مش حسن میشد . امیر که به برکت وصول چکهای آخر ماهش اوضای مالیش خوب شده بود با بستری کردن مش حسن توی یه بیمارستان خصوصی و پیگیری و تهیه داروهایی که قیمت  بعضیش به چند صد هزار تومان می رسید تونست خودش رو توی دل عطیه دختر 17 ساله مش حسن که با صورت بچه گونه و شادش امید رو تو دل امیر زنده میکرد جا کنه.امیر که برای اولین بار طعم آرامش رو با تموم وجودش لمس می کرد حس آدمی رو داشت که بعد از یک عمر دربه دری و بد بختی روی دیگه سکه زندگی رو می دید . پیش رفت چشم گیر امیر که توی همین یکی دوسال اتفاق افتاده بود بازار رو به کلی زیر و رو کرده بود همه بافنده های قالی که روزی امیر برای اونها کار می کرد درآمدشون از نصف هم کمتر شده بود طوری که کفاف خرج آب و جاروی مغازه و دست مزد کارگرهاشون رو هم نمی داد . پرداخت های قرض الحسنه ، اقساط طولانی مدت باعث شده بود همه برای خرید فرش دست باف ، حجره نسبتا کوچیک امیر روانتخاب کنن . هر روزی که پیش می رفت اوضاع مالی امیربهتر و تصمیمش برای صحبت با مش حسن در مورد دخترش محکم تر می شد . اما همون شبی که امیردست به زیر سرش داشت و به صورت دست نیافتنی عطیه فکر می کرد عده ای مشغول ریختن بنزین روی فرشهای دست باف حجرش بودن . برای کسایی که استخونشون توی این راه ترکیده بود خیلی سنگین بود که یه بچه 25 ساله اوضاع بازار رو به کلی از اونها بگیره .صبح اون شب وقتی امیر از پیچ عباسی گذشت و وارد کوچه خان محمد شد، چیزی رو که میدید نمیتونست باور کنه. توی چشم های گرد شده امیر تنها میشد انعکاس شعله های آتیشی رو دید که همراه با اون  شعله های قرمز جوونی و کل زندگیش درحال سوختن بود . چند ساعت برای شعله های بی رحم آتیش کافی بود تا همه فرش های دست باف ابریشم که خیلی از اونها برای فروش به امیر سپرده شده بود به خاکستر تبدیل بشه . دو سه روزی بیشتر طول نکشید  که همه اون کسایی که فرشهاشون توی این اتفاق از بین رفته بود  درحالی که تا چند روز پیش بین چشمهاشون و امیرفرقی قائل نبودن ، رفافت و اعتماد رو مثل ته سیگار دور انداختن و امیر رو دست بسته روونه زندون کردن. دو سال زمان مناسبی برای توقیف شدن اموالش بود اموالی که تنها به خونه 50متری که تازه اون رو قول نامه کرده بود خلاصه می شد. اون که توی این دوسال هیچ خبری از مش حسن و عطیه نداشت بعد از آزادیش وقتی باصورتی که چند تا چین و چروک مهمونش شده بود وارد بن بست گذر خان شد به سختی تونست خونه مش حسن که به جاش یه ساختمون چند طبقه  ساخته شده بود رو بشناسه.امیردرحالی که با تعجب مشغول براندازی نمای سنگی ساختمون بود متوجه زن مش حسن شد که باهمون موهای حنایی که حالا دیگه تعدادیش به سفیدی میزد با چند تا نون سنگک که توی دستش گرفته بود وارد کوچه شد . چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که اتفاقات این مدت توی چند کلمه خلاصه بشه. مش حسن که تونسته بود دامادی پیدا کنه که از کنارش اوضای زندگی خودش رو هم سرو سامون بده دیگه کسی با شرایط امیر که همه دار و ندار واعتبارش رو ازدست داده بود وحالا دیگه باید از زیرصفر شروع می کرد براش چندان دندون گیر نبود . امیرکه همه جوونی وگذشته و آیندش روجلوی چشمهاش باهمون شعلهای قرمزنابود شده میدید چند روزی بیشتر  طول نکشید که جنازه نیمه جونش رواز بیابونهای اطراف شهر پیدا کنن ...

 من که توی این چند دقیقه اصلا توی کلاس نبودنم زمانی به خودم اومدم که کلاس تقریبا خالی شده بود آخرین نفر خانم خوش فکر بود که با چند برگه ای که توی دستش بود از جلوی من عبور کرد و از درب کلاس خارج شد چند قدمی از جلوی دردور نشده بود که بوی عطری که انگار از عرش سوغات آورده بود تمامی وجود من رو در برگرفت. صدای گام های شمرده ای که بر میداشت تارو پود وجودم رو پر از بغضی می کرد که دم دمای ترکیدنش بود. چهره پسر عموی بیچارم لحظه ای از جلوی چشمم دور نمی شد . سرم رو روی میز گذاشتم ، دیگه هیچ صدایی جزصدای نم نم بارونی که به شیشه پنجره کلاس میخورد به گوشم نمی رسید احساس آدمی رو داشتم که می تونه چند روز گریه کنه .همه ذهنم بابت آینده بهم ریخته بود نمیدونستم با این افکارهای عجیب توی ذهنم چی کار باید بکنم. وقتی با صدای محیب  چند تا رعد وبرق سرم رواز روی میز برداشتم برق کل ساختمون قطع شده بود فقط نور سر چراغ غروب بود که توی کلاس رو روشن کرده بود. کتاب نشلسکی قطورم رو توی کیف جا دادم ، کت و وسائلم رو برداشتم . توی سالن نسبتا سرد وتاریک شده بود تنها بوی نم بارون بود که ازاون هوای نسبتا تاریک میشداحساس کرد. محوطه حیاط هیچ صدایی جز صدای بارون  که به زمین و شاخه درخت ها می خورد شنیده نمی شد بارون که حالا تند تر هم شده بود محدوده دیدم رو کاملا کم کرده بود . تا به درب خروجی برسم کاملا خیس شده بودم با دیدن سایبون ایستگاه اتوبوس گام هام رو تند تر کردم تا به ایستگاه رسیدم حس آدمی رو داشتم که با سطل روش آب ریخته باشن. هنوز به خودم نیومده بودم که متوجه خانم خوش فکر شدم که چند قدم اون طرف تر از من ایستاده بود توی همون حین که داشت چتر توی دستش رو جمع می کرد ماشینی که اصلا شبیه تاکسی یا آژانس نبود جلوی ایستگاه ترمز گرفت ، شیشه های ماشین کاملا بخار کرده بود که نشونی بشه واسه گرمای بی حدی که توش  جریان داره . خانم خوش فکر درحالی که  با دیدن ماشین لبخندی دور و دست نیافتنی روی لبش نقش بسته بود از روی سکوی ایستگاه پایین رفت و سوار ماشین شد .هنوز در ماشین بسته نشده بود که دختر4 - 5 ساله ای که روی صندلی عقب نشسته بود در حالی که آغوشش روبه همراه چشمهاش تا اون جایی که میتونست بازکرده بود شنیدم که فریاد زد  :

ماماااااااااان ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت توسط مسعود سروش |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته چهارم آذر 1390

هفته دوم مرداد 1390



< <-LinkTitle->
قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin